تبليغاتX
حوض نقاشی

حوض نقاشی


دو روز رفته بودم نمایشگاه، پیوندهای انسانی برقرار کردم. اول با یک خانومی که همکار شعبه دیگرمان بود و تا آن وقت ندیده بودمش .... خوشگل بود و یک کمی سینش می زد...... موهایش صاف و تازه رنگ شده و یکوری بود، کفش کتونی پوشیده بود و آرایشش کم بود، چشمهایش آرایش نداشت، کمی رژگونه و کمی رژلب صورتی...به من گفت برویم دستهایمان را بشوریم. من هم گفتم باشه... توی دستشویی او دستهایش را شست من هم مقنعه ام را در آوردم و موهای پف کرده ام را سعی کردم سر و سامان بدهم... گفتم که موهایم خراب شده اند دیشب بعد از دوش خوابیده ام او گفت چه موهای فر قشنگی، تازه خراب شده اند اینطوری اند؟ من خندیدم او گفت که دیروز رفته بوده آرایشگاه و رنگ کرده و سشوار کشیده و ازاین جهت راحت است.. من هم گفتم موهایش اتفاقا خیلی خوشرنگ شده اند... و اصلا قرمزی ندارند... از کسی که می گوید دیروز رفته آرایشکاه خوشم می آید.و از کسی که سینش کمی می زند و از کسی که خیالیش نیست.
پس فردایش دوباره با هم حرف می زنیم. او ترک است من خوزستانی. به او می آید ترک باشد. به من نمی آیدخوزستانی باشم. این را من به او و او به من می گوید. مانتویش قشنگ است. می گویم. می گوید جدی؟ برای نمایشگاه بد نیست. می گویم خیلی هم خوب است. می پرسم دوخته ای؟ می گوید دوخته است. از هم تعریف می کنیم. از هم خوشمان می آید. با هم می رویم دست هایمان را می شوییم.

توی دستشویی به خانم مسئول دستشویی لبخند می زنم. می آید نزدیکم. می روم عقب. نمی دانم چرا هر بار یک خانم زیاد می آید نزدیکم می روم عقب. "س" برادرم می گوید همه ما آدم ها کمی همجنس گراییم. من حتی یک کمی هم فکر کنم نباشم. خانوم مسئول می خواهد دستم را بگیرد. دستم را قایم می کنم. آرام می گوید:" برام اشانتیون بیار" انقدر آرام می گوید و من ترسیده ام که نمی فهمم چه گفته. بعد که چند بار تکرار می کند می فهمم و خیالم راحت می شود. می گویم:" باشه حتما" چند بار از من قول می گیرد. می گوید اگر آمدم نبود بگذارمشان زیر تخت اش.  وقتی برمی گردم نیست. اشانتیون ها را می گذارم زیر تختش روی موکت سبز. نفس راحت می کشم.


با هر کسی که دلم بخواهد حرف می زنم. با هر کسی که نخواهم نه. مردم می فهمند. وقتی نخواهم باهاشان حرف بزنم نمی آیند سمت من. می روند سمت همکارم. با دو نفر مصاحبه می کنم. یعنی دو نفر با من مصاحبه می کنند. راجع به مسائل تخصصی. صدایم را ضبط می کنند. من سعی می کنم در مصاحبه نگویم "طرف" بگویم "مشتری" اما یکبار می گویم"یارو". دو تا پسر کم سن و سال خوش اخلاق هم می آیند یک حرف های بی ربط به نمایشگاه می زنند. آخرش راستش را می گویند که از مجله چلچراغ اند و آمده اند ببینند چند نفر با چلچراغ آشنا هستند. راست و دروغش با خودشان. می گویند من دومین نفر هستم. بعد که می روند همکار از من می پرسند این ها که بودند؟ می گویم چلچلراغی بودند. همکار هم چلچراغ را می شناسد. دور شده اند نمی شود بروم بهشان بگویم.






+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت   توسط sam  | 


چند خط آدم باید بنویسد تا بشود شکل آن آلونک توی حیاط خلوتِ ساختمان روبه روی شرکت.  گوشه ای از حیاط . شکل یک قوطی کبریت کوچک که بین دو دیوار جایش بدهی با سه پله رو به بالا که می رسد به درش، دری که جلوی یک ردیف کابینت است که یعنی آشپزخانه، آشپزخانه ای که وصل است به اتاق، اتاقی که همه ی خانه است. که درش زنی زنده زندگی می کند، با بچه ی زنده اش. با شوهر زنده اش که از روی بند رخت فقط پیداست و ساعت کاری اش بیشتر از ساعت کاری من طول می کشد لابد که نمی بینمش. و گلدانهای در حیاط که در جریان زندگی اند.

پارسال دیوارها و سقف آهنی اش قهوه ای تیره بودند. امسال طوسی روشن. بچه پارسال چهار دست و پا می رفت. امروز دمپایی های کوچک آبی اش یک لنگه روی پله بالایی کنار ِ در، یک لنگه کف حیاط. راه افتاده است حتما.

تصویر باید باشد، می نویسی اش اغراق می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط sam  | 


از اول به خانم همکارم گفتم من گوشم تیز است. چند تا کار را هم با هم می توانم انجام دهم. به همین دلیل وقتی که دارم کار می کنم هم حواسم می تواند به مکالمه های دور و برم باشد و به طور ویژه روی مکالمه تاکید کردم. یک استعدادی در من هست که ناخود آگاه بدون این که متوجه باشم مکالمه ها را گوش وا می ایستم. و مکالمه های تلفنی را ردگیری می کنم و طولی نمی کشد که بفهمم طرفی که پشت گوشی هر یک از همکاران است کیست و چه می گوید. منظورم از طولی نمی کشد مدت مکالمه نیست، مدت آشنایی ام با همکار است. بعد همه این ها یادم هم می ماند. مثلا اگر الان آقای ایکس دارد با مادرش حرف می زند سرِ شغل پدرش من یادم هست که یکسال پیش دایی خانم اش این کار را برای پدرش پیدا کرده بود و قضیه از چه قرار است و وقتی یه طور مثال به مادرش می گوید :" من که همه این ها رو بهتون همون اولش گفتم" می دانم دقیقا "همه ی این ها" چه بوده و راست می گوید که "همه ی این ها" را گفته است. حالا من واقعا نمی دانم این خاصیت در من چگونه به وجود آمده و این که این همه حجم مغزم به یک چیزهای انقدر بیخود و بیجهتی اختصاص پیدا کرده آیا تهدیدی برای کارکرد های دیگر ذهنم محسوب می شود یا نه. البته خیلی بدی ها دارد و باعث می شود که نسبت به موضوعاتی که اصلا نباید بدانمشان و نه سر پیازشان هستم و نه ته پیازشان  گاهی حساس می شوم و حسی شبیه مسئولیت شاید پیدا می کنم و خب دستم به جایی بند نیست که بروم بگویم در مورد قضیه شهین خانم یا مهین خانم این تصمیم را اتخاذ کنید بهتر است. و یا اصلا خوب نیست که آدم یک چیزهایی را در مورد یک افرادی بداند.

همه این ها را به همکارم نگفتم، یعنی گفتم اما نه به این تفصیل. در حد همان جمله های اول گفتم. دلیلش هم این بود که بعدا نخواهم توضیح بدهم که از کجا مثلا "شهناز خانم" و "آقا مهیار" را می شناسم و می دانم اسم بچه شان هم "آیسان " است. گفتم که حواسش باشد بعضی مکالمات را که نمی خواهد بدانم برود یک جای دیگر انجام بدهد.  از کسی هم خورده برده ای ندارم. گفتم جهت شفاف سازی.

قبول دارم این خاصیت ناگزیر آدم را خاله زنک می کند. الان هر کار که می کنم پست را نمی توانم ادامه بدهم.



+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط sam  | 


ژووانی فن پیج باز کرده در فیس بوک. عکس های رستوران را گذاشته اند. صندلی و میزها و لوسترها و کرکره ها همان ها که بود، زیر بشقابی ها و دستمال سفره های قرمز هم. گرم. فقط به جای آن جا شمعی های ساده ی بلور بدون پایه، شمع دان هایی شبیه فانوس ِ فانوس بانِ شازده کوچولو گذاشته اند.

نمی دانم، شاید هم آن عکسی که روی میزها از این فانوس ها است، عکس شعبه ی دیگری باشد.

امروز باران هم می بارد.

پ. ن:

این  را از دیروز که شنیده ام، بارها گوش کرده ام. ترجمه اش و ترجمه ای دیگر.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت   توسط sam  | 


راننده آژانس گوش هایش خیلی خوب می شنوند یا ویبره ی گوشی اش خیلی قوی است، گوشی را بر می دارد و می گوید از یک لوازم یدکی که پشت جایی است که کار می کند پرسیده و او گفته برای درست شدنش باید به اندازه یک تلویزیون نو هزینه کند و آفتابه خرج لحیم است، با یک "خانوم" حرف می زند، احتمالا راست می گوید و من دیدمش که با یک آقایی که احتمالا مربوط به مغازه ی سمت چپ ساختمان شرکت ما بود حرف می زد، و من می فهمم که این مغازه ی کارتن های روی هم لوازم یدکی تلویزیون می فروشد.

راننده آرام است، خیلی از من یا پدر من یا برادر من آرام تر، از مادرم هم اندکی آرام تر است، بیشتر گوش می دهد، بعد با صدایی آرام می گوید "من غم کی رو بخورم؟ خانوم... شوهر شما اومده وسایل ما رو حتی وسایل بچه ی من رو دزدیده اونوقت من غمش رو بخورم...." بعد دوباره خیلی گوش می دهد و می گوید:" خانوم فکر می کنین من چیکار می کنم، صبح ها تا ظهر تو شرکت کار می کنم ، بعد از ظهر تو آژانس، همین تلویزیون رو هنوز قسطاشو ندادم خودم،....من گفتم خانوم، وسایل رو ، عین وسایلی رو که برده یا خراب کرده بیاره تا رضایت بدم"

چند بار بعد از خیلی شنیدن با لحنی صلح آمیز همین ها را می گوید و بعد قط می کند.

بعد دوباره گوشی را بر می دارد. می گوید: " خانومش زنگ زده می گه غمشو بخورین، رضایت بدین، بیاد بیرون ، کار کنه خورد خورد پولتونو بده، من بهش گفتم نمی تونم.... تا قبل از این که نده رضایت نمی دم.... زنجیری که صبح دم دادگاه گردنش بود مال خانم منه، بهش گفتم پشتش حرف حک شده، گفته اینو قبلا آقامون سالگرد ازدواج بهم داده بود، زود در اورد گذاشت تو کیفش، گفت هر چی بخوایم پس بدیم از طریق قانونی پس می دیم."

"خانوم" آقای سارق، بچه ی راننده آژانس، خودش،  زن اش، بچه های آقای سارق، حتی صاحبخانه ی احتمالی آقای سارق، خانه ی دزد زده را هم به جزئیات تجسم می کنم... 


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت   توسط sam  | 


سر جمع نه ماه توی بانک کار کردم. از نوزده سال و نیمه گی تا بیست سال و سه ماهگی.

تو این مدت یه بار به طور ناجوانمردانه ای اخراجم کردن. یعنی رئیس شعبه یکی دیگه رو برای پست مورد نظر می خواست و این که مدیریت امور کارکنان شعب غرب تهران بدون هماهنگی قبلی ییهو منو فرستاده بودن که برم اونجا به مذاقش خوش نیومده بود و بعد از حدود سه هفته گفته بود من خوب کار نمی کنم. منو از مدیریت امور کارکنان شعب غرب تهران خواستن و من نشستم تو دفتر مدیرشون حدود 20 دقیقه بی وقفه "گریه ی عصبی تمام نشونده ی تبدیل به سکسکه شده" کرده بودم. 

حقوق اون چند هفته رو بهم ندادن. البته از آه دل ما یا هر دلیل دیگه بعدا فهمیدم که مدیر اون شعبه  چند ماه بعد عزل شد. 

مدیر امور کارکنان شعب غرب تهران من رو فرستاد یه شعبه دیگه که راهش دورتر بود و بد مسیر تر و جای کم کلاس تر و شعبه شلوغ تر. مدیر اون شعبه "آقای جعفری" بود اسمش علی بود، من فکر می کردم امام علی شبیه اون بوده، نمی دونم چطوری به این نتیجه رسیده بودم، اما آدم خوبی بود. شعبه ی خوبی بود. چند بار توسط معتادهای محلی در بانک مورد سوءقصد قرار گرفتم و با دخالت سرباز بانک- سربازهای بانک موجودات جالبی هستند، روی میز من تقویم رومیزی سرباز قبلی جامانده بود، یک جور دفترچه خاطرات بود در واقع، از چهار پنج روز قبل از مرخصی هایش روز شماری کرده بود و آمار همه فوتبالهای داخلی و خارجی را ثبت کرده بود، غذاهایی را هم که هوس کرده بود نوشته بود و خیلی چیزهای دیگر... یکی از بهترین موضوعات کارکردن من در بانک همین تقویم بود، کلا به نظرم کیارستمی باید یک فیلم خوب بسازد درباره اشان ، ارزشش را دارند_ نجات پیدا کردم اما به غیر از قضیه همین معتادها و چند تا عاشق دلخسته و افراد هیز مشکل دیگه ای نداشتم. چند نفری هم عمه و خاله شون رو فرستاده بودن خواستگاریم.

یه روز شنبه با یه پوشه تو دستم اومدم دم شعبه که دیدم پارچه سیاه زدن و لباس سیاه پوشیدن و چند تا زن دارن تو شعبه خودشونو می زنن و یه سبد گل بزرگ به جای آقای جعفری رو صندلیه. یادشون رفته بود به من خبر بدن.  آقای جعفری سرطان داشت، اینو می دونستم. اما تا پنج شنبه سر کار بود و طوریش نبود، البته از شدت درد گاهی قیافش در هم می رفت.مراسم تو یه روستایی بود تو جاده چالوس.

بعدش هر کی می اومد سراغشو می گرفت از من باید با چهره ای محزون بهشون می گفتم:" فوت کرده". واکنش ها عجیب بود. چند بار مجبور شدم براشون آب و آب قند بیارم. بعد یاد گرفتم به بعضی ها نمی گفتم. می گفتم نیستن یا از اینجا رفتن. آدمهایی که کارش داشتن اغلب خودشون می دونستن.  یه پسر واکسی هم بود که همیشه هر وقت می اومد آقای جعفری همه رو به صف می کرد کفشاشونو بدن واکس بزنه، می گفت کاسبه. به اون هم گفتم از اینجا رفته. یه آقایی هم بود که گفت : "حقش بود، خدا جای حق نشسته، خیلی بد اخلاق بود، تو همین دنیا تقاصشو کشید..." واقعا همینا رو گفت. قیافش انقدر یادمه که اگه تو خیابون ببینمش می شناسمش. 

بعد از آقای جعفری، سه تا رئیس دیگه هم داشتم، موقت و غیر موقت. یکیشون از آبدارچی بانک بودن به رئیس بودن رسیده بود. درسشو ادامه داده بود و رئیس شده بود.

فردای یک روز که یه آقای مشتری هر چی از دهنش در اومد بهم گفت و هی دستشو برد بالا که یعنی الان می زنمت و همکارها بر و بر نگاه می کردن، استعفا دادم.

ای بابا...کلا ما در زندگی مان هی از در ِ تنگ  رد شده ایم.


* جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت   توسط sam  | 


این پست احتمالا به هم ریخته و نامنظم است. دلیل اش هم بی حوصلگی ام است در نوشتن.

1- تازگی ها نسبت به رفتارهای انسان های بی ربط حساس شده ام. به رفتارهاییشان که مستقیما ربطی به من ندارد. بهشان از بالا نگاه می کنم و برایم مصادیقی از  داغان کننده های جامعه ای هستند که در آن زندگی می کنم، و دلسوزی هم دارم نسبت بهشان اما از آن جایی که توانایی درکشان را  در سطوح پایین ارزیابی می کنم دلسوزی ام دلسوزی بی تاثیری است، بماند که چقدر از این حسم حالم به هم می خورد.


2- همیشه می گفتم بیچاره آدم های مذهبی که بخش وسیعی از جامعه را گناه کار می دانند. تقصیر من نیست که دیدم نسبت به آدم های مذهبی اینطوری است. تقصیر خودمان است. همه ی جامعه با هم.


3- جمله ی "خب، همه همین کار را می کنند." وقتی برای مشروعیت بخشیدن به رفتاری به کار می رود، چندشناک ترین جمله ها است.


4- این وسط وای به حال کسی که دم از ایران و پارسیان و آریائیان و کورش و تمدن و این حرفها بزند...


5- مهمترین دلیل وضعیت اسف بار موجود را "مرکز کنترل بیرونی" می دانم. این که همیشه چیزی داشته ایم که بدی ها مان را بهش نسبت بدهیم، گاهی اسلام، گاهی دولت، حکومت، آمریکا، مغول ها، عرب ها ...


6- رسما اعلام می کنم که عمیقا و قلبن ترجیح می دادم عرب باشم تا آریایی و پارسی و این حرف ها. معتقدم که سنت در جوامع آنها به گونه ی خوبی وجود دارد، به معنی آنچه که از نسل قبل به نسل جدید می رسد.  و در جامعه ما این سنت وجود ندارد، تنها نقاب تزویر آمیزی از آن وجود دارد که به بی مزگی جنگ ها و جشن های صدا و سیما استف به همان اندازه مصنوعی.



7- آدم های واقعی هستند که تحصیل کرده نیستند و حرف های بزرگ و مهم نمی زنند اما اصیل اند و زیبا و قابل احترام.


8- نیازی به توضیح نیست با این حال توضیح می دهم که راجع به هیچ کدام از مواردی که گفتم هیچ تخصصی ندارم.


9- ادامه دارد...



+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت   توسط sam  | 


تقویم ِ رومیزی جدید آورده اند... از این روزهای ورق ورق شده ای که هر کدامشان به نام یک روز اند و تا این دو میله ی نگهدارنده را فرو کنی بهشان و جا بدهی در پایه ی بسیار اداری ِ قهوه ای جانت بالا می آید، از بس که انعطاف ناپذیرند میله ها. روزها، اسمشان طوسی است، قشنگ تر  از آبی ِ توی ذوق زننده ی سال پیش و هیچ گفتار ادیبانه ای رویشان نیست، و باز هم بهتر از سال پیش. و در آن مثل همه تقویم های سال نود و یک تولد تو جمعه است، مال من پنج شنبه. از همین تقویم های رو میزی ای که اگر کسی در اداره برگ روزهای گذشته اش را بکند و به جای کاغذ یادداشت استفاده کند، آشکارا دلخور می شوم.


*عنوان: برگرفته از شعر شاملو: برف نو، برف نو، سلام، سلام


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت   توسط sam  | 


از پشت شیشه حسابی بخار گرفته ماشین که بیرون رو نگاه کنی یه مشت رنگ می بینی که کنار خیابون وایسادن، اگه بخارش به قدر کافی باشه که نفهمی رنگ ها کیفن یا کاپشن یا چتر یا روسری اونوقت خیابونهای تهران چه قشنگ می شن

پ.ن : این مال یه روز پاییزیه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت   توسط sam  | 


یکی از بهترین پدیده های این دنیا "زیتون" است. می توانم هر وقت حالم بد است، چشمم را ببندم و با خودم بگویم "...زیتون..." و حالم برای لحظه ای خوب شود. و نسیم هم بوزد....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت   توسط sam  |