دو روز رفته بودم نمایشگاه، پیوندهای انسانی برقرار کردم. اول با یک خانومی که همکار شعبه دیگرمان بود و تا آن وقت ندیده بودمش .... خوشگل بود و یک کمی سینش می زد...... موهایش صاف و تازه رنگ شده و یکوری بود، کفش کتونی پوشیده بود و آرایشش کم بود، چشمهایش آرایش نداشت، کمی رژگونه و کمی رژلب صورتی...به من گفت برویم دستهایمان را بشوریم. من هم گفتم باشه... توی دستشویی او دستهایش را شست من هم مقنعه ام را در آوردم و موهای پف کرده ام را سعی کردم سر و سامان بدهم... گفتم که موهایم خراب شده اند دیشب بعد از دوش خوابیده ام او گفت چه موهای فر قشنگی، تازه خراب شده اند اینطوری اند؟ من خندیدم او گفت که دیروز رفته بوده آرایشگاه و رنگ کرده و سشوار کشیده و ازاین جهت راحت است.. من هم گفتم موهایش اتفاقا خیلی خوشرنگ شده اند... و اصلا قرمزی ندارند... از کسی که می گوید دیروز رفته آرایشکاه خوشم می آید.و از کسی که سینش کمی می زند و از کسی که خیالیش نیست.
پس فردایش دوباره با هم حرف می زنیم. او ترک است من خوزستانی. به او می آید ترک باشد. به من نمی آیدخوزستانی باشم. این را من به او و او به من می گوید. مانتویش قشنگ است. می گویم. می گوید جدی؟ برای نمایشگاه بد نیست. می گویم خیلی هم خوب است. می پرسم دوخته ای؟ می گوید دوخته است. از هم تعریف می کنیم. از هم خوشمان می آید. با هم می رویم دست هایمان را می شوییم.
توی دستشویی به خانم مسئول دستشویی لبخند می زنم. می آید نزدیکم. می روم عقب. نمی دانم چرا هر بار یک خانم زیاد می آید نزدیکم می روم عقب. "س" برادرم می گوید همه ما آدم ها کمی همجنس گراییم. من حتی یک کمی هم فکر کنم نباشم. خانوم مسئول می خواهد دستم را بگیرد. دستم را قایم می کنم. آرام می گوید:" برام اشانتیون بیار" انقدر آرام می گوید و من ترسیده ام که نمی فهمم چه گفته. بعد که چند بار تکرار می کند می فهمم و خیالم راحت می شود. می گویم:" باشه حتما" چند بار از من قول می گیرد. می گوید اگر آمدم نبود بگذارمشان زیر تخت اش. وقتی برمی گردم نیست. اشانتیون ها را می گذارم زیر تختش روی موکت سبز. نفس راحت می کشم.
با هر کسی که دلم بخواهد حرف می زنم. با هر کسی که نخواهم نه. مردم می فهمند. وقتی نخواهم باهاشان حرف بزنم نمی آیند سمت من. می روند سمت همکارم. با دو نفر مصاحبه می کنم. یعنی دو نفر با من مصاحبه می کنند. راجع به مسائل تخصصی. صدایم را ضبط می کنند. من سعی می کنم در مصاحبه نگویم "طرف" بگویم "مشتری" اما یکبار می گویم"یارو". دو تا پسر کم سن و سال خوش اخلاق هم می آیند یک حرف های بی ربط به نمایشگاه می زنند. آخرش راستش را می گویند که از مجله چلچراغ اند و آمده اند ببینند چند نفر با چلچراغ آشنا هستند. راست و دروغش با خودشان. می گویند من دومین نفر هستم. بعد که می روند همکار از من می پرسند این ها که بودند؟ می گویم چلچلراغی بودند. همکار هم چلچراغ را می شناسد. دور شده اند نمی شود بروم بهشان بگویم.
